|
برای من و برای ادامه ی زندگی چیز خاصی لام نیست یک اتاق کوچک چند کتاب کمی طناب ویک دوست خوب خوب خوب که از زیر پای من چارپایه را بکشد
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 16:35 توسط ●•▪·˙ ღ King & Queen ღ●•▪·˙
|
باران بارید تنم بوی تو را می داد خاک بوی مرا و من دویدم... تو آهسته می رفتی نرسیده همه چیز شبیه تو شد حتی خودم به هر حال پیدایت می کنم.
.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 16:32 توسط ●•▪·˙ ღ King & Queen ღ●•▪·˙
|
تا تو آمدی روزنامه ها نوشتند: باز هم برده داری باب شد و من که مواجب بگیر چشمان تو بودم دست به دستم که نه دست به سرم کردی و شمشیرت سر به سرم که نه سر به گردنم گذاشت تا تو رفتی روزنامه ها نوشتند: مردی که هم دل و هم سر نداشت، شاعر شد
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:43 توسط ●•▪·˙ ღ King & Queen ღ●•▪·˙
|
|
من دختر حوا هستم و چشیدن ممنوعه ها سنت موروثیه ماست
به سفیر عشق خوش اومدید . اومید وارم یه ردپا از خودت روی دل وبلاگم جا بزاری
من به تمام کسایی که توی وبم نظر میدن سر میزنم. امید وارم نظر واقعیتونو
راجع وبلاگ بگید